تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دورمرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

دست جادوئی شب

دربه روی من و غم می ببندد

می کنم هر چه تلاش

او به من میخندد

نقش ها یی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد وبا دود اندود

طرحها یی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

امانيمه شبي ... من خواهم رفت ؛

     از دنيايي كه مال من نيست ،

        از زميني كه بيهوده مرا بدان بسته اند ...

    و تو آنگاه خواهي دانست ... جاي چيزي در وجود تو خاليست !

    و تو آنگاه خواهي دانست اي پرنده كوچك قفس خالي منتظر من ! 

             كه تنها مانده اي با روح خويش ...

    و بي كسي خودت را دردناكتر خواهي چشيد در زير دندان غمت ..!

              غمي كه من مي برم !

                  غمي كه من مي كشم!

به کجا می روی صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش

باش ای نازنین

باش ای مهربان

خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش