
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دورمرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
دست جادوئی شب
دربه روی من و غم می ببندد
می کنم هر چه تلاش
او به من میخندد
نقش ها یی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد وبا دود اندود
طرحها یی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود

امانيمه شبي ... من خواهم رفت ؛
از دنيايي كه مال من نيست ،
از زميني كه بيهوده مرا بدان بسته اند ...
و تو آنگاه خواهي دانست ... جاي چيزي در وجود تو خاليست !
و تو آنگاه خواهي دانست اي پرنده كوچك قفس خالي منتظر من !
كه تنها مانده اي با روح خويش ...
و بي كسي خودت را دردناكتر خواهي چشيد در زير دندان غمت ..!
غمي كه من مي برم !
غمي كه من مي كشم!

به کجا می روی صبر کن
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش
باش ای نازنین
باش ای مهربان
خواب تو تعبیر شود بعد برو




