تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمي ره واسه هر کسي که مي گم قصه اش و آتيش ميگيره دل

 من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد شب

 رفتنت يه ماهي تويه خشکي رفت و جون داد زلزله خيلي دلا رو اون شب از غصه تکون داد

 اما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شکستن پا به پام عکس هاي نازت اومدن تا صبح

 نشستن تو چرا از اينجا رفتي ؟؟؟

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته

غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها

نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل

خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

 

كاشكي از اول نمي ديدم تو رو

ميون گلها نمي چيدم تو رو

كاشكي جفا كرده بودم با دلم

تا نمي شد غصه و غم حاصلم

كاشكي كه يادت توي شب هام نبود

اسم قشنگت روي لبا هام نبود

كاشكي چشام آسمون غم نداشت

واسه نديدنت چيزي كم نداشت

كاشكي دلم بند طلسمت نبود

تو زندگي دنبال اسمت نبود

كاشكي نبودم ناز تو

يا نمي خوندم نغمه ساز تو

كاشكي اسير قفست نبود

تو راه عشق همنفست نبودم

كاشكي نبودي توي روياي من

تا غم بشه مهمون شب هاي من

كاشكي از اول نمي ديدم تو رو

امشب بايد رخت سياه بپوشم

تابوت عشمو بگيرم رو دوشم

چون عشق من از اينجا پر كشيد ، رفت

منتظر صداي مرگ به گوشم

ديگه اميد من تمومه اينجا

ديگه ندارم كار من اي خدا

تو تنهايي مي دونم كه مي ميرم

به ياد عشقم هميشه اسيرم

فاصله هاي بينمون چه تلخه

بايد امشب تو غصه پر بگيرم

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
!
آه وقتي که ، لبخند نگاهت را

مي تاباني ؛
بال مژگان بلندت را
مي خواباني ؛
آه وقتي که تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته مي گرداني ،
موج موسيقي عشق
از دلم ميگذرد
...!

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد

برگ خشکيده ی ايمان را ، در پنجه ی باد ؛
رقص شيطاني خواهش را ، در آتش سبز ؛
نور پنهاني بخشش را ، در چشمه ی مهر ؛
اهتزاز ابديت را مي بينم
...

بيش از اين سوي نگاهت ، نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ،
ياراي تماشايم نيست ؛
کاش ميگفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ......؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش