
دل من در كوله بار رفتن تو !
بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .

ای دل شکایتها مکن، تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر، از یار بی زنهار من
ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیده ای شب تا سحر، این ناله های زار من
یادت نمی آید که او، می کرد روزی گفتگو
میگفت بس دیگر مکن، اندیشه ی گلزار من
اندازه ی خود را بدان، نامی مبر زین گل ستان
این بس نباشد خود تو را، کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشی این زمان
تو سر ده و من سرگران، ای ساقی خمـّار من
چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روی من بینی میان
خواهی چنین، گم شو چنان، در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بی جان تو
بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن !
من خودم خوش باورم گولم مزن!
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر، دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام ؟
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست .



