تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



پسره به دختره گفت:

اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختره لبخندي زد وگفت ممنونم.تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد.حال دخترخوب نبود...نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود...دختره با خودش مي گفت:مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي وبه خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟..حتي براي ديدنم هم نيومدي..شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم..آرام گريست وديگر هيچ چيز نفهميد...چشمانش رو باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نگران نباشيد.پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد...در ضمن اين نمه براي شماست....! دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد.بازش كرد ودرون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميد وارم عملت موفقيت آميز باشه.....

دختر نمي تونست باور كنه..اون اين كارو كرده بوده...اون قلبشو به دختره داده بود..

آرام آرام اسم پسر رو صدا كرد وقطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...

به خودش گفت چرا حرفشو باور نكردم

قلب من براي تو كه بي وفايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش