تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



 

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم

ازعشق همیشه ماندگار بگم یا

ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما

رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل

خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه

موندگار من میمونم با آرزوهای محال

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم مي‌گردم،

غافل از اينكه دلم پيك غم است،

امشب از هر نسيمي كه از جانب يار مي‌وزد خبر از دلتنگي او

مي‌خواهم 

 

 غافل ازاينكه خود دلتنگم،

امشب از آسمان سراغ ستارگان روشن را مي‌گيرم،  

 

غافل ازاينكه تمام وجودم مملواز ستارگان است  .

 

امشب وجودم سراغ صخره های دل شکسته را می گیرد

 

 غافل از اینکه

 

خود دلی شکسته دارم ..

 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن!

آنجا مرده ای را میابی آن مرده منم....

مترسک داشت فکر میکرد که خوشبخت ترین مترسک دنیاست

چون تازه با یک کلاغ کوچولو دوست شده بود:

- من خیلی تنهام آخه فقط شبیه آدمام ولی اونا من و از خودشون نمی

 دانن آخه فکر می کنن من جون

 ندارم.پرنده ها هم فکر می کنن من آدمم می ترسن و پیشم نمی آن.

- خوب من هم خیلی تنهام چون سیاهم پرندهای دیگر باهام دوست

نمی شن.

- باز هم می آی بهم سر بزنی؟ آخه خیلی تنهام.....

- آره هر روز می آم ما خیلی خوشبختیم که هم دیگر را پیدا کردیم...

ولی صدای کشاورز تمام رویای مترسک و کلاغ را خراب کرد:

-خانم فردا یادم بنداز این مترسک را بسوزونیم هم سرما داره شروع می

شه هم پرندها ازش دیگر نمیترسن.

بعد هم با چوب افتاد دنبال کلاغ ولی اشک کلاغ برای مترسک اولین و

 آخرین هدیه عمرش بود که روی لباسش باقی مونده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش