
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي
زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي
وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني
يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي

ای کاش کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد
اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود
و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد
اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد
وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم
خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم
بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من
حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من
حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم
تو عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم
بعضي شبها ستاره بهم مي گن مياد يه روز
دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز
بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري
چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري


