
شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمي ره واسه هر کسي که مي گم قصه اش و آتيش ميگيره دل
من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد شب
رفتنت يه ماهي تويه خشکي رفت و جون داد زلزله خيلي دلا رو اون شب از غصه تکون داد
اما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شکستن پا به پام عکس هاي نازت اومدن تا صبح
نشستن تو چرا از اينجا رفتي ؟؟؟

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته
غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها
نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل
خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون
می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه
نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

كاشكي از اول نمي ديدم تو رو
ميون گلها نمي چيدم تو رو
كاشكي جفا كرده بودم با دلم
تا نمي شد غصه و غم حاصلم
كاشكي كه يادت توي شب هام نبود
اسم قشنگت روي لبا هام نبود
كاشكي چشام آسمون غم نداشت
واسه نديدنت چيزي كم نداشت
كاشكي دلم بند طلسمت نبود
تو زندگي دنبال اسمت نبود
كاشكي نبودم ناز تو
يا نمي خوندم نغمه ساز تو
كاشكي اسير قفست نبود
تو راه عشق همنفست نبودم
كاشكي نبودي توي روياي من
تا غم بشه مهمون شب هاي من
كاشكي از اول نمي ديدم تو رو
امشب بايد رخت سياه بپوشم
تابوت عشمو بگيرم رو دوشم
چون عشق من از اينجا پر كشيد ، رفت
منتظر صداي مرگ به گوشم
ديگه اميد من تمومه اينجا
ديگه ندارم كار من اي خدا
تو تنهايي مي دونم كه مي ميرم
به ياد عشقم هميشه اسيرم
فاصله هاي بينمون چه تلخه
بايد امشب تو غصه پر بگيرم

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست !
آه وقتي که ، لبخند نگاهت را
مي تاباني ؛
بال مژگان بلندت را
مي خواباني ؛
آه وقتي که تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته مي گرداني ،
موج موسيقي عشق
از دلم ميگذرد ...!
من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد
برگ خشکيده ی ايمان را ، در پنجه ی باد ؛
رقص شيطاني خواهش را ، در آتش سبز ؛
نور پنهاني بخشش را ، در چشمه ی مهر ؛
اهتزاز ابديت را مي بينم ...
بيش از اين سوي نگاهت ، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ،
ياراي تماشايم نيست ؛
کاش ميگفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ......؟


دل من در كوله بار رفتن تو !
بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .

ای دل شکایتها مکن، تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر، از یار بی زنهار من
ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیده ای شب تا سحر، این ناله های زار من
یادت نمی آید که او، می کرد روزی گفتگو
میگفت بس دیگر مکن، اندیشه ی گلزار من
اندازه ی خود را بدان، نامی مبر زین گل ستان
این بس نباشد خود تو را، کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشی این زمان
تو سر ده و من سرگران، ای ساقی خمـّار من
چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روی من بینی میان
خواهی چنین، گم شو چنان، در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بی جان تو
بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن !
من خودم خوش باورم گولم مزن!
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر، دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام ؟
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست .
پسره به دختره گفت:
اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختره لبخندي زد وگفت ممنونم.تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد.حال دخترخوب نبود...نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود...دختره با خودش مي گفت:مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي وبه خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟..حتي براي ديدنم هم نيومدي..شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم..آرام گريست وديگر هيچ چيز نفهميد...چشمانش رو باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نگران نباشيد.پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد...در ضمن اين نمه براي شماست....! دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد.بازش كرد ودرون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميد وارم عملت موفقيت آميز باشه.....
دختر نمي تونست باور كنه..اون اين كارو كرده بوده...اون قلبشو به دختره داده بود..
آرام آرام اسم پسر رو صدا كرد وقطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...
به خودش گفت چرا حرفشو باور نكردم




