
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي
زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي
وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني
يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي

ای کاش کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد
اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود
و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد
اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد
وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم
دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟
نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي!
بروبگذر از اين بازار" ازاين مستي وطنازي ! ا
گرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

سعي كن تنها باشي:

کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم
کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد
کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم
ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم
کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم
کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت
کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد
کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم
خنده واسه هميشه از لبـام رفت
رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

كاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود
چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
امروز مي خوام از تو بگم از تو که به هر دليلي منو گذاشتي و رفتي از تو که ناخواسته اومدي
و عاشقم کردي و ناخواسته هم رفتي.از تو که عشق را به من آموختي ولي خودت عاشق
نبودي. تو استاد خوبي نبودي.درست را خوب بلد بودي اما خودت تا به حال آن را حس
نکردي.آمدنت خيلي آسان بود و رفتنت آسانتر.بدون هيچ دغدغه و نگراني.تمام لحظه هاي بي
تو را با اضطراب طي کردم ولي تو نفهميدي اضطراب يعني چه.

نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من
تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم ...دچار یعنی موندگار
توکه نمیمونی پیشم... داغت رو دلم نذار
کنار عطر روسریت... نذار بهار و گم کنم
نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم
نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه
ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال
نمي دانم به کدام سو گام بردارم ذهنم خسته است و رنگ هميشه شاد فکرم آلوده و دلم ميخواهد
تنها پرنده دلم در يک آشيان آرام گيرد و صبر پيشه سازد . و عجيب است اما دلم خدا ر
ا ميخواهد آن حس دروني آرامش بخشش را که تهي ميکند هر پليدي را دلم آرامش و تنهايي
کنار دريا را ميخواهد . دفتر زندگي ام ورق خورده و قلم اميد من بدون جوهر مانده

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه
کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي
پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي
مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از
آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب
ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از
خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم
کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و
نپرسيد چرا ؟



