تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



اگه میدونستی که چقدر تنهام برام اشک میریختی اما اگه

 میدونستی که چقدر اشک میریزم هیچوقت تنهام نمیزاشتی

              *********************

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير

 بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت

 بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو

 بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي

 اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به

 چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون

 نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من

 ميخندی

من تو را اسان به دست نیاوردم اما اسان از دست دادم

 یادت نیست با هم عهد بستیم هرگز از هم جدا نشویم

 یادت نیست قسم خوردی هرگز ترکم نکنی یادت نیست قسم

 خوردی فراموشم نکنی اکنون تو رفتی و من را از یاد

 بردی و من هم چنان در سکوتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل آمدن روز است... 

............ ......... ......... ....

 

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

**********************

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



يکی بود يکی نبود،

همه بودن ، منم بودم . همه بودن ولی من تنها بودم . ازتنها بودن من دلم بيشتر از همه آزار می ديد . دلم ميخواست تنهائيم پربشه . ولی نميدونستم با چی ، يه روزی از روزای خدا .

نه بازم نشد .

تا اينکه اونروزی که خدا دوست داشت منو خوشحال کنه برام يه هديه فرستاد به آدرس خود خودم ، به يه دسته گل و لبخند .

از هديه بوی خوبی ميومد ، گلهاش همه شاداب بودن ،‌ لبخندش خيلی دلنشين .

هديه رو به آغوش کشيدم . گلهاش رو بوئيدم . و لبخندش رو توی بوسه هام گم کردم

دلم اين بار نمی گفت تنهام ولی اين بار هديه تنها بود.

هديه بوی خوبی نميداد .. گلهاش پژمرده شده بودند و برای لب خند زدن لب داشتن کافی نبود . خدا ديگه نميخواست منو خوشحال کنه ، چون قدر هديه اش رو ندونستم .

اين دل صاب مرده بازم تنها شد و عبرت نگرفت .

کاش خدا پشيمون بشه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



وقتي رفت.........
 
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،

چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.



او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.

فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاري که مي کنم

گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.



نگفتم: باراني ات را درآر...

قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.

نگفتم: جادهء بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،

خدا به همراهت. او رفت


و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.





زندگي چيزي جز يک دروغ بزرگ نيست !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

 يادم باشد زندگي را دوست دارم

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم


سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزه


به همین ساادگی کم شد عمر گلدون تو دستم


گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم


به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی


هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی


تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی

 

که دوست ندارم این و  به خدا گفتم به سختی


من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمیموندم


واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم


اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری


آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم


دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی


از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد


همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد


تو که تنها نمیمونی من تنهارو دعا کن


خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن


دست تو اول عشقه بسپرش به اخرین مرد


مردی که تشنه دیوار واسه چشمات گریه می کرد


گریه میکرد

                            

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



ای کاش بهم نمی گفتی ديگه نمی خوام ببينمت . . ای کاش بهم نمی گفتی ديگه برام گل سرخ نيار . . که . . می تونستم برات هر روز گل سرخ بيارم . . ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم . . ای کاش می تونستم بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم . . ای کاش اشکی داشتم که هديه می کردم . . ای کاش با من بودی . . ای کاش من خودم بودم . . ای کاش يکم صبرم زياد تر بود . . فقط يکم . . ای کاش يکم اون روز رو فراموش می کردم . . ای کاش تمام اين کاش ها واقعی بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

فرصتي نيست تا بينديشم فرصتي نيست تا رسيدن مرگ من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ فرصتي نيست تا بينديشم وقت رفتن هميشه نزديک است جاده ها پر ز اشتياق منند آسمان هم هميشه تاريک است فرصتي نيست تا بينديشم شعله شمع رو به خاموشيست لحظه ها را ز ياد خواهم برد بهترين چاره هم فراموشيست فرصتي نيست تا بينديشم ساده مي گويمت خداحافظ و تو را مي سپارمت به خدا و خداحافظت ... خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

غم يار

غم عشقت بيابان پرورم كرد

هواي وصل بي بال و پرم كرد

به من گفتي صبوري كن صبوري

صبوري ترف خاكي بر سرم كرد

چه غم ها آمد سراغم هر سه يك بار

غريبي و اسيري و غم يار

غريبي و اسيري چاره دارد

ولي آخر كشد ما را غم يار

akher hamye namrdiha

الهی سینه ای بی کینه ام ده....دلی روشن تر از آیینه ام ده

                        الهی بر دل من بخش نوری.....کرم فرما مرا ذوق حضوری
که بیزارم از این افسردگی ها....از این دمسردی و دلمردگی ها
در این ویرانسرای آشنا سوز....که از شب تیره تر باشد مرا روز
                کسی را پرسشی از حال من نیست....نمیدانم که با من آشنا کیست
                همه نایم نوای بی نوایی....غریبم در دیار آشنایی

نمیخواهم ز تو نام ونشان را....طریق آشکارا و نهان را
مرا از جام عشقت ساغری ده....دلی آشفته؛پر سودا سری ده
                  بسوزانم درون آتش عشق....فروزان شعله های سرکش عشق
                  چنان کز من نماند خود نشانه....در این دریای نا پیدا کرانه
که در دریا همه آب است؛آب است....عبث این خود نمایی از حباب است
در این دریای بی پایان حبابیم....ولی غافل ز اصل خود که آبیم
                    خوشا آنان که از خود دیده بستند....حباب خودپرستی را شکستند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



هر كس به طريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟

از دوست بپرسيد كه آخر جانم

داني كه دلم بي تو چرا مي شكند؟

با دوست بگوئيد كه هر شب سازد

هر روز بيا دش همه را مي شكند

گر گوشه ي چشمي به گدايش سازد

اين قامت رعنا به تمنا شكند

شلاق زنان به تاب گيسويش دل

اندر طلب باد صبا مي شكند

اين لعل لبش گر به لبم باز آيد

شكر به كجا؟ خمر طلا مي شكند

گر آينه اي عكس رخ يار دهد

اين عشق بدان آينه را مي شكند

            ***********************

با تواین تن شکسته داره کم کم جون مگیره

آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره

بااو انگار توبهشتم باتو پرسعادت ام من

دیگه ازمرگ نمی ترسم

عاشق شهامت ام من

اگه روحصیر بشینم

اگه هیچ نداشته باشم

باتومن مالک دنیام

باتودر نهایت ام من

باتو

انگارتو بهشتم

با توپرازسعادتم ام من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامت ام من

 تنها

در پس پنجره کسی هست که مرا می خواند

باران نم نمک می بارد

که چه زیباست صدایش...چه طنینی دارد

اتظار به پایان آمد.

قاصد کم خوش خبربود.بوی اورا می داد..

خبرازاوآورد!!!

خنده هایت که چه زیبا بود....

دست هایت که چه با محبت....

چه زود گذشت ونمی دانم چگونه گذشت...

ای کاش تنها می دانستم چه شدبرمن.چه شدبر تو.

آه که چه بیهوده می اندیشیم.

صبرپایان همه انتظار هاست!!

لحظه جنون

من لحظه ای از جنس جنونم آواره ای از دیار تردید

همزاد صدای اشک و باران هم رنگ سکوت سرد خورشید

دیوانه ای از زمانه لبریز بیگانه ای از سکوت سرشار

آن کس که برای کشتن شب در ظلمت غم شکست و تابید

من تابشی از جنس غروبم بی نور غریب رو به اتمام

مغضوب شکسته بی پناهم در پشت فضای ترس و تهدید

من قاصد لحظه های تلخم مقصودِ تمام بی کسی ها

با دیدن لحظه های سردم خورشید شکست زمانه لرزید

من ابر سیاه و بی پناهم بدنام تر از غرش وحشت

همزاد صدای اشک و باران همرنگ سکوت سرد خورشید

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش