تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را
در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم
 
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد وشد سرمست 
 
حسرتم نیست ز آنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد 

 باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و ندادغارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چکار اید دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را 

 وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو/ دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد / کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را

دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را

دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست

دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در

 كلبه‌ي تنهايي‌هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار

كشيدنم را پنهان خواهم كرد، شايد در سكوتي يا شايد در

 شبي سرد و باراني... بگذار كسي نداند كه هنوز دوستش

 دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



tanhaii
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش