تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



 

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع

بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را

زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد..

. تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ

 نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر

است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



ثانيه ها منتظرند و من تنهـــــــــــــــــــــــا... رگ هايم به تپيدنت عادت كرده اند. نمي داني، من

 هم نمي توانم بگويم. عقل را مي پسندم و عشق را پنهان مي كنم شايد گناه من همين است!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در

 ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم

 لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که

 با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



خدايا.......

کاش خداوند سه چيز را نمي افريد ؟(غرور) (دروغ) (عشق)

 تا انسان مجبور نباشد از روي غرور به عشق دروغ

بگويد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



تها در كنج قفس ماندم خدا
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



tabasom

مي گن شيشه ها احساس ندارم  اما وقتي روي بخار شيشه نوشتم

                                 دوست دارم آرام گريست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

همينه رسم دنيا

گفتي که مرا دوست نداريِ گله اي نيست بين من و عشق تو

 فاصله اي نيست گفتم کمي صبر کن گوش به من ده گفتي که

 نه بايد بروم حوصله اي نيست گفتم کمي فکر خودم باشم

 و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي

تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت بگذار بسوزد دل من

مسئله اي نيست

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



همينه رسم زمونه خدا

 

 يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم

کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو ميشکني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



دوست عزيزم محمد رضا

ای يار مرا در اين سرزمين سوت و كور و بی مهر آرزو به

 دل نشاندی.

تو مرا تنها گذاشتی و خودت نيز با تنهايی خودت سوختی

 و ساختی !

آرزو دارم دوباره بيايی و تمام آرزوهايم را زنده كنی

عزيزم!

آرزو دارم دستانت را در دست بگيرم ، و تو را در آغوش

 خود بگيرم و بر لبانت بوسه

بزنم و بگويم كه خيلی دوستت دارم عزيزم ، و ای كاش ای

 آرزوی من آن آرزوهای من

همه تو بودی تا ديگر نه آرزويی داشتم و نه ديگر

رويايی را در سر داشتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



تنها ماندن خدا

آخر مگر تا کی ،کجا ...........می توان این قلب خسته را وصله کرد؟؟؟ روزی

می رسد که دگر وصله ای بر آن نتوان کرد ......آن وقت چه کنم ،خدایا...!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



خدا من ديگه نمي تونم دلم گرفت از اين دنيا

بي تو در خلوت خود شب همه شب بيدارم اه اي خفته که من چشم براهت دارم خانه ام

ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم کم براي من

 از اين پنجره ها حرف بزن من بدون تو از اين پنجره ها بيزارم جان من هديه ناچيز

تقديم شما گر چه در شان شما نيست همين را دارم من که تا عشق تو باقيست زمين گير

 توام من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام لااقل لطف کن از روي زمين بردارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



mandam tanha

آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...


لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت
...


آمد از خاك زمين اما چه زود
...


دامن از خاك زمين برچيد و رفت
...


ديده از چشمان من پنهان نمود
...


از نگاهم رازها فهميد و رفت
...


گفتم اينجا روزني از عشق نيست
...


پيكرش از حرف من لرزيد و رفت
...


گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
...


ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
...


گفتمش من را مبر از خاطرت
...


خاطراتش را به من بخشيد و رفت


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



t

 

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و

صفا , زخم خورده ي كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري

شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي

انسانيت آمده اي


تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت.

 كلامت نشان معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند

ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار

 انسانيت را بدزدند و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره

 اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در

حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم


باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست


اي مهربان من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



tanha

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت

که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم

سريع از کنار مرداب دور شدم

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم

و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست

اون خودشو وقف مرداب کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



tabasom tanhaii

گل من گريه مکن که در ايينه ي اشک تو غم من پيداست .

قطره ي اشک تو داند که : غم من در ياست .

گل من گريه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست

از نگه کردنت احوال تو را مي دانم دل غربت زده ات بينوايي تنهاست .

من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست .

گل من گريه مکن .اشک تو صاعقه است . تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي .بيش از

 اين گريه مکن که بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي . من چو مرغ قفسم تو در اين کنج قفس

 بال و پرم مي سوزي . گل من گريه مکن . که در ايينه ي اشک تو غم من پيداست



قطره ي اشک تو داند که:غم من درياست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



Mail By BooN

 زير بارون گريه کردن سهم من از زندگي بود

 

                     سهم من از عاشقي ها ياد تلخ بندگي بود

 

پس اين بيهودگي ها يه چراغ با شعله ي مات

 

              با يه عاشق تو يه گوشه که شده غرق خيالات

 

باورم کن که هميشه اسم تو? تو اين صدامِ

 

                   باورم کن واسه ي تو هميشه خدا خدامِ

 

ولي يک ستاره ي شب تو سياهي رنگ انداخته

 

              توي اين سياهي عشق رخ تو

 

کلبه اي پر از شقايق که هميشه رنگ عشقه

 

                با آيينه که هميشه اسم تو رواون نوشته

 

وفاي به عهد جاري تو نگات مثل ستاره

 

                که هميشه روي قلبم گل آشتي رو ميکاره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



زير بار كوله بار خاطرات تو شكستم 

ميرم اما باورم كن كه به دست تو شكستم

ميرمو حرم داغ جاده دل كندن از تو

از تو دل شكسته اما فكر اون چشاي مستم

تو روزاي خالي از عشق كه رواج دل شكستن

اي خوشا رفتن و رفتن پل و پشت سر شكستن

رفتن و تو جاده مردن دل به تنهايي سپردن

وقت رفتن سخته اما اي خوشا رفتن و رفتن

من براي موندن تو همه تن تشنه ي گفتن

تو نمونديو نديدي غم دل شكستن من

تو روزاي خالي از عشق كه رواج دل شكستن

اي خوشا رفتن و رفتن پل و پشت سر شكستن

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



عشق من منو تنها نزار من تنهام

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



و اما عشق

همان قصه ی تکراری

دوباره مرا به خاک انداخت

 

و اما درد

 

دوباره به دنبال عشق آمد

بر ویرانه ام چنبره زد

 

و اما غم

 

ویرانه ام را چراغان کرده است

با فانوس های  اشک

 

و اما دوباره عشق

 

همین که به پا خیزم

به جستجویش خواهم رفت

 

همیشه و هنوز ...

 

 

به تو گفته ام

            که من عاشق این حریف قدرم ،

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش