
فتاده روي موجي سرد و خاموش به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان به قلب کوچکش انبوه غمهـــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز ز غم سر را نهان در زير پر کرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته ز پا افتاده و غمگـــين نشسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد اميد از خود دل از دنيا گسسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ چه بازيها که دارد دست تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها دل افسرده غمين افتاده در زير
در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا شده تنـــها که تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد
خاطره ی شادمانیهای دیروز
تلخ ترین غمی است که امروز دارم
هيچ کس لياقت اشک هاي تورا ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد
هيچ وقت باعث اشك ريختن تو نمي شود
دریغ و درد؛
کدام تنگ نظر شور چشمی کرد ؟!
که راه رفته را میل بازگشت نبود !
حتی ، در باورم نمی گنجید!
آن دست های مهربان خطا پوشت
که با شکیبایی ،
بر معراجم میهمان می کرد
چه گونه تاب آورد ؟!
که ناگهان ، این سان
زنده به گورم کرد
شاخه نگاهت را به سمت خود کشیدم
و میوه عشق آن را جدا کردم
چقدر تلخ بود...
تازه فهمیدم تمام عشق تو به من
نفرت بود رنگ زرد با طعم تلخ
آه......ای ستاره
ببین چگونه ماه میگرید
بر مرگ یگانه فرزنش خورشید
ببین چگونه شب میخندد
بر تلاطم ویرانی ها....
و باران می رقصد
دیوانه وار و مست
بر سینه فراخ آسمان ها
ببین که چگونه آسمان تحلیل میرود
و همچون قطرهای از نگاه آبی اش فرو می چکد
آی ... با تو هستم
تو ای ستاره !
با تو که اینسان خموش
ایستاده ای
وته مانده دستهای بی رمق روز را
می نگری
که بر دامن بنفش غروب
چنگ می اندازد
ببین که ارابه لحظه ها.......
آخرین بازمانده گندم زارهای روز را میبرد تا درشعله های سیاه و سر کش شب بسوزاند
نگذر ، اینسان خموش و
بی سرود
نشکن اینسان
پیمان خویش را
با آیینه و زمان و باد ................
سیما بختیار وند


گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي
خنده برلب مي زنم تا كس نداند راز من
***
به مُد پوشان بگویید ٬ آخرین مُد کفن است
***
ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت
***
عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند.
عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني اند كار آساني است .
براي اينكه عمق عشق را در قلب خود تجربه كنيد ٬ ببينيد كه چقدر آنان را كه تحملشان برايتان دشوار است دوست داريد
((وين داير))
***
درختي که به زمين سقوط مي کند شاخه هايش بيشترازريشه هايش هستند.
***
انسان سقوط نمي کند مگر به طرفي که به ان تکيه داده است.
***
اميد دارويي است كه شفا نمي دهد ، اما درد را قابل تحمل مي كند
***
يک روز رسد نشاط اندازه کوه
يک روز رسد غمي به اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است گلم
در سايه کوه بايد از دشت گذشت
***
زمستان است و آسمان سپيد
زمين سپيد
اما کاش
در يخبندان دل آدمها هم همه چيز سپيد بود...
***
مشکلات مانند دست اندازهاي جاده اند. کمي از سرعت تان کم مي کنند اما از جاده
صاف بعد از آن لذت خواهيد برد. زياد روي دست اندازها توقف نکنيد. به حرکت تان
ادامه دهيد
***
تپه هاي شني باباد از هم ميپاشند ولي صحرا هميشه صحرا مي ماند اين است افسانه عشق
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آنرا در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را میکند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز میکرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش ، برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد.
عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است سلطان پرندگان او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد،زیرا فکر میکرد مرغ است.
درست است دوستان مرغ بودن کار ساده ایست اما تلاش کردن و عقاب شدن سختی بسیار دارد پس بیایید همه با هم دست در دست هم و با کمک به یکدیگر پرواز را یاد بگیریم و آنرا به دیگران نیز یاد دهیم.
-
تا ذهن درد
- حالا شده این قدر سنگین باشی که حتی هق هق گریه هایت هم نتواند سبکت کند.
- شده این قدر منتظر باشی تا سر روی زانو هات بذاری وگریه کنی . منتظر یک تنهایی باشی یک تنهایی که بتونی خودت رو با یه داد با یه شیون با یه گریه ی خفه با یه شعار رمانتیک با یه لیوان آب با یه سرمای دست با یه دیوار محکم با یه درخت خم با یه پیاده روی بی سرانجام ..
- شده یا نه هنوز خودت رو بخواهی هر جوری هست خالی کنی و قتی نمی تونی پذیرای این همه احساس باشی این همه احساس نا همانگ .
- وقتی بغض آخرین فشار هایش را می آورد وقتی چشمهایت دیگر همه جا رو مرطوب می بینه و به دنبال یک گوش می گردی که برایش درد دل کنی -
- حالا شده این قدر سنگین باشی که حتی هق هق گریه هایت هم نتواند سبکت کند.
-
دل خواهم کرد
- این قدر اشتباه می کنی .
- وقتی زبونت که همه ی کلمات را دو برابر می کنه نمی تواند حتی یک جمله رو بگوید و حتی نگاه های بی نهایت نافظت نمی توانه منظورت را بفهماند وقتی دیگه اصلا دورگری هایت براش بی معنی می شه .
- حالا می خواهی درد دل کنی با کی دردل می کنی ؟
- شده تا حالا بری سراغش و قتی تنها هستی وقتی که دیگه تیغ تا کنار گردنت رسیده .
- بری بگی اشتباه کردم باز هم حرف هایم رو گوش کن دیگه این بار اشتباه نمی کنم .
- تا آخر عمر می مونم در این خونه نمی خواهم از این جا بروم .
- وقتی سنگینی دست های نوازشش رو روی سر تنهات حس می کنی وقتی صدای همدردی اش از در و دیوار شنیده می شه دیگه چه میکنی
- و قتی همه ی سختی هایت را برایش دوباره می گویی ار اون از این از همه ی اون های که اشکت رو روی گونه هات سرازیر کردند .
- وقتی همه ی این ها رو براش تعریف می کنی دیگه فکر می کنی سبک شدی بدون نیاز به چیزی که قبلا لازم می دونستی .
- هنوز در ذهنم نقش دارد که فریادی در نیمه شب مرا خواند و صوتی مرا برد و ندای گریه های ریزم در پهنای صورت فقط یادآور این بود که یا الله مددی که بدون این دل تنگی های و این دلدارهایت به آتش خود ساخته گرفتار می امدم .
- این قدر اشتباه می کنی .



