تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



درود و دو صد بدرود بر شما عزیزان

سروران گرامی و عزیز سلام . روزگار به کامتون و عشقتون پایدار .با آرزوی روزی خوب و خوش شما عزیزان رو به دیدن این مطلب دعوت می کنم .امیدوارم که توانسته باشم اوقات خوب و خوشی را برای شما عزیزان فراهم کرده باشم .

 

مهربان ترين آدم دنيا: مادر
شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني: تنهايي
بهترين هديه ي جواني: نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه

زیباست مگه نه


یک نصیحت : مواظب خودت باش....! یک خواهش : اصلا عوض نشو....! یک ارزو : فراموشم نکن....! یک دروغ : دوستت ندارم....! یک حقیقت : دلم برات تنگ شده....! ویک رویا : تورو داشتن


زندگی یک بازیه ، بازی هم یک هنر ، هنر یک تجربست و تجربه هم پایان زندگیست

پرواز عشق

عشق را بیاموز

                                                           تفسیر آینه

هنوز از آسمان آید صدای اشنای تو

پلک خسته می داند شبیه قصه های تو

از آن سوی بهشت آمد نسیم فصل دلتنگی

شب خاموش خاکستر که مانده در هوای تو

لبت سجاده می بوسد به عشق کعبه ی دلها

شقایق یک نفس امشب به جای رد پای تو

کلام تو برای من ندای حق و آزادی

قیامت بود و یک طوفان درون لحظه های تو

فرات از من نمی جوشد ندارم سهمی از کوثر

ولی سیراب عشقم من و عشق من فدای تو

تمام شعر من امشب همان تفسیر آیینه

و تنها التماس من برای یک دعای تو

خدا را دوست دارم
چون لطافت قلب را بنا نمود

زندگی را باید دوست داشت
به شرط رسیدن به عشق

عاشقی را دوست دارم
به شرط رسیدن به عشق

آسمان و زمین را باید نگریست
تا بیاموزیم از آن معرفت عشق

دریا و خورشید را باید دوست داشت
به شرط
پ
یوستن به اوج دریا

پروانه را باید دوست داشت
چون بدون چرخیدن به عشقش زنده نخواهد ماند

صدف را دوست دارم
چون در دل خود مروارید عشق می گذارد

دوست را باید بپرستیم
چون بدون دوست لطفی در جهان نیست

و تو را دوست دارم
چون بدن تو زندگی ام بود سرد و خاموش

و همیشه باید عاشقان را درک کنیم
چون جز عشق چیزی در قلب آنها حک نشده

تنگ بلور

آن دو دریای آبی

چه آرام

در تنگ بلورین صورتت می درخشند

و چه مواج است آن نگاه که

آسمان دلت ابری است

و چه آرامند

در آن هنگامه ای

که تو می اندیشی

و گاه خروشان

سرکش و بی مهابا

آب

از تنگ بلورین سرازیر می شود

و تنها با

دستمالی از جنس خنده

سدی می شوی

جلوی آن دریای شور

 

 

خداوندا غرورم را شکستند

 پل سبز عبورم را شکستند

 چه بی رحمانه در این پاییز و غربت

 دل سنگ صبورم را شکستند

 

 

دوستون دارم . موفق باشید . مرسی.

برای تو می نویسم

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

                                     عجب از محبت من که در او اثر ندارد

   غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

                                دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان
آمدنت را به انتظار نشسته ام
باشد تا به یاری شانه های مهربانت
خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

 

ای همه آرامشم قلب پريشانت نبينم . چون شب خاکستری سر در گريبانت نبينم .
ای تو در چشمان من يک پنجره لبخند شاديت را همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم .
ای پر از شوق رهائی رفته تا اوج ستاره در ميان کوچه ها ، افتان و خيزانت نبينم .
مرغک عاشق کجا شور آواز قشنگت در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم .
تکيه کن برشانه ام ای شاخه ی نيلوفری ،اشک غمه بی تکيه گاهی را به چشمانت نبينم.
قصه دلتنگيت را خوبه من بگذار و بگذر ، گريه ی درياچه ها را تا به دامانت نبينم .
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دلم تا که سيل اشک را بر گونه هایت نبينم

 

 


نگاه تو مرگ است
صدای تو سرد است
تن تو گرم و داغ است
اشکهای تو جوشان و خروشان است
اشاره های تو پر تلاطم و طوفان است
اما دلت هنوز نرم و معطوف است
هنوز اب اون سادگی میگه بمون تا پایان زندگی

اگرمیدانستم فردایم فردای غمهاست هرگز فردایم را اغاز نمیکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

 از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

شعر و عکس عاشقانه ... تقديم به شما بيننده عزيز


کدام ستاره گواه آغاز تو بود كه جراحت بال پرستو در اعتماد دستهايت التيام مي يافت و درخت ترس تبر را از ياد مي برد چه خوب بودي اي نازنين وقتي كنار دلتنگي ام مي نشستي چونان كبوتري بر شاخه هاي خالي پاييز و تمام نياز مرا به عشق با صلابتي شاعرانه عاشقانه آواز مي دادي آه چه خوب بودي اي نازنين ...

خیلی تنهام

درود و دو صد بدرود بر شما عزیزان .امیدوارم تا اینجا که از ساخت وبلاگم میگذره خوشتون اومده باشه من هنوز هم می گم این وبلاگ رو فقط به عشق شما عزیزان سلخته ام س منتظره نظرات و انتقادات سازنده ی شما هستم دوستون دارم مرسی .الان که دارم این مطالب رو مینویسم خیلی تنها هستم و بشدت دلم گرفته تنها دل خوشی من شما عزیزان هستید .

 

از غم بیاموز

 

در خواب ناز بودم دیدم شبی کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا

با آن همه بیگانگی به من سر میزند

 

کجایی ای یار من

 

فقط می گم دوستتون دارم همین و بس

اینم از پاییز

گذر گاه خیال

تو  را در آسمانها با خیالم  می کشانم

تو را با ابر و باران کنار خودم می نشانم

اگر      رفتی      بر      اوج      آسمانها

مرا   با    دل    ببر    تا    کهکشان   ها

تو    در     اوج      خیالم     جای   داری

کنار     عرش      قایق  ها     نشستی

چرا    تنها    نشستی     من     کجایم

نمی   دانم    کجایم     چون      جدایم

نمی خواهم    که    درد    بی تو ماندن

زند    آتش    به     جانم     تا     قیامت

نمی  خوام   که    با    تو    ماندن    را

کنار      عرش    قایق     جای     گذارم

نمی   دانم    که   ماندن    یا     نرفتن

نمی   دانم    که    رفتن    یا    نماندن

 

طوفان عشق

 

تقدیم به همه ی دل های طوفانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش