تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



برای تو که خیلی خری..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ارزوهام با رفتن تو مردن

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا اسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



بنام تک پرستوی عشق

این رو نوشتم تا بماند ماندگار

خود نباشم خط بماند یادگار

اگر از کوچیه معشوقیه ما می گذری

برخدر باش که سر می شکند دیوارش

مادرم:اگر روزی دختری زیبا و چهره رو امد واز دور سراغ مرا گرفت

بگو برو و در را برروی او ببند چرا که او اولین کسی بود که دل نازک مرا شکست

زیباتر

چشم تو از کهکشان راه شیری هم زیباتر هست

پیش چشمان تو یاس سوناز و مریم پرپر است

من نمی دانم چه رازی بین عشق واسم توست

اسم تو از هر چه زیبا دیده ام زیباتر است MRT

وه چه شبهای سحر سوخته من

خسته در بستر بیخوابی خویش

دربی پاسخ ویرانه ی هرخاطره راکزتودرآن

یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

کس نپرسدزکوبنده ولیک

باصدای توکه می پیچید درخاطر من:

<کیست کوبنده در؟>

هیچ در باز نشد

تا خطوط گم ورویایی رخسارتورا

باز یابم من یکبار دگر

آه!تنها همه جا از تک تاریک فراموشی کور

سوی من داد آواز

پاسخی کوته وسرد

<<مرد دلبند تو .مرد>>

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش