زندگی افسانه افسانه هاست ...........
میون خواب وبیداری تورا دیدم انگاری
بهم گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونه ام بهم گفتی نمی دونم
چگونه میشد عاشق شد تواین دنیا بی زاری
*********************
قربون اون مهربونیت
چه می کنی باسرنوشت
*****
دلم برات تنگ شده بود
این نامه را واست نوشت
*****
فدای تو نمی دونی
بی تو چه دردی می کشم
*****
اگه بخوای واست می گم
به آخر خط رسیدم!
**************
من می دونم همین روزها عشق من از یادت می ره
بعدش خبرمی دن بیا داره عشقت می میره.
**************
ای کسانی که
تابوت مرا به دوش دارین برروی تابوتم پارچه سیاه بکشید تا همه بدانند کهسیاه بخت بودم!
سینه ام
را بشکافید تاهمه بدانند که چه قلب با محبتی داشتم.چشمانم
را باز بگذارید تا عزیزم فکر نکند به راه کس دیگری بوده ام.دستهایم
را باز بگذارید تا همه بدانند محتاج او بوده ام ولبانم را نبندید تا بداند همیشه اسم زیبایشرا بر لب داشته ام
موهایم را به او نشان دهید تا بداند که از دوریش موهایم سفید گشته است قدم را راست کنید تا بداند از غم فراموشی کمرم خم شده مرا بسوزانید وگردم رابرباد دهیدتا آثاری از من نماند
روح خسته ام را همراه گرد بدنم بسوی دیار یار ببرید که بیاد آورد که چقدر مراآزار داده و خاکسترم کرده وبر روی
جگرم تکیه ای یخی بگذارید تا قطره قطره آب شودوبه جای دلبرم برمزارم اشک بریزد...
*******************
ای دوست
ای دوست به عشق تو دچاریم همه
در باغ رخ تو داغداریم همه
گردور کنی یا بپذیری مارا
در کوی غم تو پا یداریم همه
گر برسر کوی تو نباشیم چه کنم
گردانه روی تو نباشم چه کنم
ای جان جهان به تار موی تواسیر
گر بسته ی موی تونباشیم چه کنم



