تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



زندگی افسانه افسانه هاست ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



این  عکسها برا کسانی که نظر دادن

عکس برای شما

عکس هوای نفس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



میون خواب وبیداری تورا دیدم انگاری

بهم گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری

گذاشتی سر روی شونه ام بهم گفتی نمی دونم

چگونه میشد عاشق شد تواین دنیا بی زاری

*********************

قربون اون مهربونیت

چه می کنی باسرنوشت

*****

دلم برات تنگ شده بود

این نامه را واست نوشت

*****

فدای تو نمی دونی

بی تو چه دردی می کشم

*****

اگه بخوای واست می گم

به آخر خط رسیدم!

**************

من می دونم همین روزها عشق من از یادت می ره

بعدش خبرمی دن بیا داره عشقت می میره.

                                          **************

ای کسانی که تابوت مرا به دوش دارین برروی تابوتم پارچه سیاه بکشید تا همه بدانند که

سیاه بخت بودم!

سینه ام را بشکافید تاهمه بدانند که چه قلب با محبتی داشتم.

چشمانم را باز بگذارید تا عزیزم فکر نکند به راه کس دیگری بوده ام.

دستهایم را باز بگذارید تا همه بدانند محتاج او بوده ام ولبانم را نبندید تا بداند همیشه اسم زیبایش

را بر لب داشته ام موهایم را به او نشان دهید تا بداند که از دوریش موهایم سفید گشته است

قدم را راست کنید تا بداند از غم فراموشی کمرم خم شده مرا بسوزانید وگردم رابرباد دهید

تا آثاری از من نماند روح خسته ام را همراه گرد بدنم بسوی دیار یار ببرید که بیاد آورد که چقدر مرا

آزار داده و خاکسترم کرده وبر روی جگرم تکیه ای یخی بگذارید تا قطره قطره آب شود

وبه جای دلبرم برمزارم اشک بریزد...

*******************

ای دوست

ای دوست به عشق تو دچاریم همه

در باغ رخ تو داغداریم همه

گردور کنی یا بپذیری مارا

در کوی غم تو پا یداریم همه

گر برسر کوی تو نباشیم چه کنم

گردانه روی تو نباشم چه کنم

ای جان جهان به تار موی تواسیر

گر بسته ی موی تونباشیم چه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش