تبليغاتX
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشتي . الهي تنهاترين تنها كست در تنها ترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذارد. تنهایی یک تبسم



دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دورمرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

دست جادوئی شب

دربه روی من و غم می ببندد

می کنم هر چه تلاش

او به من میخندد

نقش ها یی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد وبا دود اندود

طرحها یی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

امانيمه شبي ... من خواهم رفت ؛

     از دنيايي كه مال من نيست ،

        از زميني كه بيهوده مرا بدان بسته اند ...

    و تو آنگاه خواهي دانست ... جاي چيزي در وجود تو خاليست !

    و تو آنگاه خواهي دانست اي پرنده كوچك قفس خالي منتظر من ! 

             كه تنها مانده اي با روح خويش ...

    و بي كسي خودت را دردناكتر خواهي چشيد در زير دندان غمت ..!

              غمي كه من مي برم !

                  غمي كه من مي كشم!

به کجا می روی صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش

باش ای نازنین

باش ای مهربان

خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت

بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني

طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو

بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي

 عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم

 تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت

و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من

 با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و

 در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست


اي مهربان من

خیلی سخته کسی دوست داشته باشی و اون اصلا ندونه کاش

 اصلا ندیده بودمت کاش تو رو به خیال نمیاوردم کاش همان

 لحظه جان داده بودم نمیدونم چرا تا تو رو دیدم دل از

 کنم بیرون رفت و عنان اختیار از دست دادم انگار که

 سالهاست مرده ام هیچ کس مرا به یاد رنجور خویش نمیاورد

 چقدر دور افتاده ام چقدر زود گم شده ام کاش همان لحظه

 دلم را از سینه بیرون می آوردم و چون دستمالی دور می

 انداختم هیچ کس نفهمید من عاشقم حتی.....!

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده استدلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمي ره واسه هر کسي که مي گم قصه اش و آتيش ميگيره دل

 من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد شب

 رفتنت يه ماهي تويه خشکي رفت و جون داد زلزله خيلي دلا رو اون شب از غصه تکون داد

 اما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شکستن پا به پام عکس هاي نازت اومدن تا صبح

 نشستن تو چرا از اينجا رفتي ؟؟؟

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته

غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها

نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل

خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

 

كاشكي از اول نمي ديدم تو رو

ميون گلها نمي چيدم تو رو

كاشكي جفا كرده بودم با دلم

تا نمي شد غصه و غم حاصلم

كاشكي كه يادت توي شب هام نبود

اسم قشنگت روي لبا هام نبود

كاشكي چشام آسمون غم نداشت

واسه نديدنت چيزي كم نداشت

كاشكي دلم بند طلسمت نبود

تو زندگي دنبال اسمت نبود

كاشكي نبودم ناز تو

يا نمي خوندم نغمه ساز تو

كاشكي اسير قفست نبود

تو راه عشق همنفست نبودم

كاشكي نبودي توي روياي من

تا غم بشه مهمون شب هاي من

كاشكي از اول نمي ديدم تو رو

امشب بايد رخت سياه بپوشم

تابوت عشمو بگيرم رو دوشم

چون عشق من از اينجا پر كشيد ، رفت

منتظر صداي مرگ به گوشم

ديگه اميد من تمومه اينجا

ديگه ندارم كار من اي خدا

تو تنهايي مي دونم كه مي ميرم

به ياد عشقم هميشه اسيرم

فاصله هاي بينمون چه تلخه

بايد امشب تو غصه پر بگيرم

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
!
آه وقتي که ، لبخند نگاهت را

مي تاباني ؛
بال مژگان بلندت را
مي خواباني ؛
آه وقتي که تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته مي گرداني ،
موج موسيقي عشق
از دلم ميگذرد
...!

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد

برگ خشکيده ی ايمان را ، در پنجه ی باد ؛
رقص شيطاني خواهش را ، در آتش سبز ؛
نور پنهاني بخشش را ، در چشمه ی مهر ؛
اهتزاز ابديت را مي بينم
...

بيش از اين سوي نگاهت ، نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ،
ياراي تماشايم نيست ؛
کاش ميگفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ......؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



دل من در كوله بار رفتن تو !

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .

 

ای دل شکایتها مکن، تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر، از یار بی زنهار من

ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیده ای شب تا سحر، این ناله های زار من

یادت نمی آید که او، می کرد روزی گفتگو
میگفت بس دیگر مکن، اندیشه ی گلزار من

اندازه ی خود را بدان، نامی مبر زین گل ستان
این بس نباشد خود تو را، کآگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشی این زمان
تو سر ده و من سرگران، ای ساقی خمـّار من

چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان، تا روی من بینی میان
خواهی چنین، گم شو چنان، در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بی جان تو
بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن !
من خودم خوش باورم گولم مزن!

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر، دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام ؟

عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



پسره به دختره گفت:

اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختره لبخندي زد وگفت ممنونم.تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد.حال دخترخوب نبود...نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود...دختره با خودش مي گفت:مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي وبه خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟..حتي براي ديدنم هم نيومدي..شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم..آرام گريست وديگر هيچ چيز نفهميد...چشمانش رو باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نگران نباشيد.پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد...در ضمن اين نمه براي شماست....! دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد.بازش كرد ودرون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميد وارم عملت موفقيت آميز باشه.....

دختر نمي تونست باور كنه..اون اين كارو كرده بوده...اون قلبشو به دختره داده بود..

آرام آرام اسم پسر رو صدا كرد وقطره هاي اشك روي صورتش جاري شد...

به خودش گفت چرا حرفشو باور نكردم

قلب من براي تو كه بي وفايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

خیلی سخته کسی دوست داشته باشی و اون اصلا ندونه کاش اصلا ندیده بودمت کاش تو رو به خیال نمیاوردم کاش همان لحظه جان داده بودم نمیدونم چرا تا تو رو دیدم دل از کنم بیرون رفت و عنان اختیار از دست دادم انگار که سالهاست مرده ام هیچ کس مرا به یاد رنجور خویش نمیاورد چقدر دور افتاده ام چقدر زود گم شده ام کاش همان لحظه دلم را از سینه بیرون می آوردم و چون دستمالی دور می انداختم هیچ کس نفهمید من عاشقم حتی.....!

هميشه بياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آنچه را که اندوهگينت مي سازد،


اما هرگز فراموش مکن بياد داشته باشي آنچه را شادمانت مي سازد

آرزوی آغوش گرمی را دارم كه مرا در آغوش خود بگيرد و در آغوشش با من با صدای

آهسته درد دل كند و ای كاش آن آغوش ، آغوش گرم تو بود!

آرزوی يك بوسه را دارم ، بوسه ای از سوی يك لب سرخ ، از سوی كسی كه زندگی

من است و با تمام وجود دوستش دارم ، كاش و ای كاش آن بوسه از سوی تو بود.

آرزوی پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بی محبت ، ميخواهم سفر كنم ، سفر به

سوی سرزمين خوشبختی ها و كاش همسفری بود و آن همسفر من تو بودی!

آروزی شنيدن صدای نفسهايت را دارم ، كاش فاصله ای نبود و كاش ما در كنار هم

بوديم تا صدای نفسهای گرمت را احساس كنم ، كاش مرزی نبود بين ما و ای كاش اگر

هم مرزی بود آن مرز تو بودی!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و برايت در يك شب عاشقانه آواز لالايی را بخوانم ،

كاش همبستری بود و آن همبستر من تو بودی!

آرزو دارم حتی از دوردست ها نيز چهره ات را ببينم ، اما !

ای يار بعد از سفر كردنت همه چيز برايم يك رويا شده است و ديدنت برايم يك آرزوی

بزرگ !

ای يار مرا در اين سرزمين سوت و كور و بی مهر آرزو به دل نشاندی.

تو مرا تنها گذاشتی و خودت نيز با تنهايی خودت سوختی و ساختی !

آرزو دارم دوباره بيايی و تمام آرزوهايم را زنده كنی عزيزم!

آرزو دارم دستانت را در دست بگيرم ، و تو را در آغوش خود بگيرم و بر لبانت بوسه

بزنم و بگويم كه خيلی دوستت دارم عزيزم ، و ای كاش ای آرزوی من آن آرزوهای من

همه تو بودی تا ديگر نه آرزويی داشتم و نه ديگر رويايی را در سر داشتم

با من چه بايد بكني كه به ميله هايم . به فضاي تنگم . به ديواره ها . آن چنان


مانوسم كه اگر در بگشايي پر نخواهم زد ؟ بال هايم چيده نيست . پايم به چيزي


بسته نيست كه نيازي به اين همه نيست . در من خاطره ي درخت مرده است
.


ابي رنگ امسال نيست و واژه اسمان مرا ياد هيچ چيز نمي اندازد
.


من صحنه را سال هاست ترك كرده ام...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم

ازعشق همیشه ماندگار بگم یا

ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما

رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل

خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه

موندگار من میمونم با آرزوهای محال

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم مي‌گردم،

غافل از اينكه دلم پيك غم است،

امشب از هر نسيمي كه از جانب يار مي‌وزد خبر از دلتنگي او

مي‌خواهم 

 

 غافل ازاينكه خود دلتنگم،

امشب از آسمان سراغ ستارگان روشن را مي‌گيرم،  

 

غافل ازاينكه تمام وجودم مملواز ستارگان است  .

 

امشب وجودم سراغ صخره های دل شکسته را می گیرد

 

 غافل از اینکه

 

خود دلی شکسته دارم ..

 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن!

آنجا مرده ای را میابی آن مرده منم....

مترسک داشت فکر میکرد که خوشبخت ترین مترسک دنیاست

چون تازه با یک کلاغ کوچولو دوست شده بود:

- من خیلی تنهام آخه فقط شبیه آدمام ولی اونا من و از خودشون نمی

 دانن آخه فکر می کنن من جون

 ندارم.پرنده ها هم فکر می کنن من آدمم می ترسن و پیشم نمی آن.

- خوب من هم خیلی تنهام چون سیاهم پرندهای دیگر باهام دوست

نمی شن.

- باز هم می آی بهم سر بزنی؟ آخه خیلی تنهام.....

- آره هر روز می آم ما خیلی خوشبختیم که هم دیگر را پیدا کردیم...

ولی صدای کشاورز تمام رویای مترسک و کلاغ را خراب کرد:

-خانم فردا یادم بنداز این مترسک را بسوزونیم هم سرما داره شروع می

شه هم پرندها ازش دیگر نمیترسن.

بعد هم با چوب افتاد دنبال کلاغ ولی اشک کلاغ برای مترسک اولین و

 آخرین هدیه عمرش بود که روی لباسش باقی مونده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



برسنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود.

 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود.

 بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود.

  می بندم این دو چشم پر آتش را

 
تا ننگرد درون دو چشمانش


تا داغ و پر تپش نشود قلبم


از شعله نگاه پریشانش


می بندم این دو چشم پر آتش را


تا بگذرم ز وادی رسوایی


تا قلب خامشم نکشد فریاد


رو می کنم به خلوت  و تنهای


ای رهروان خسته چه می جویید

 
در این غروب سرد ز احوالش


او شعله رمیده خورشید است

 
بیهوده می دوید به دنبالش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



   

پــيداست هــنوز شقايق نــشدي

زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي

وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني

 يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي

ای کاش کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد
اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود
و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد
اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد

                              

      وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم

 
خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم
 
بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من
 
 
حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من
 
حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم
 
تو عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم
 
بعضي شبها ستاره بهم مي گن مياد يه روز
 
دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز
 
بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري
 
چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟

نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي!

بروبگذر از اين بازار" ازاين مستي وطنازي ! ا

گرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



سعي كن تنها باشي:

زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.
بگذارعظمت عشق رادرك نكني: زيرا آنقدرعظيم است
 كه تورا نابود خواهد كرد.
بگذار خانه ي عشقت خالي ازوجود باشد: زيرااگرعشقي درآن منزل كند به
 ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.
 اما اگرعاشق شدي: سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته
 باشي
. سعي كن عشقي كه داري عشق پاك باشد.
 با خنديه اوبخند و با گرييه اوگريه كن.
و تنها براي
عشق خود قدم بردار

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

كاش ميشد هيچ کس تنها نبود

کاش ميشد ديدنت رويا نبود


گفته بودي با تو مي مانم ولي


رفتي و گفتي که اينجا جا نبود


ساليان سال تنها مانده ام


شايد اين رفتن سزاي من نبود


من دعا کردم براي بازگشت


دست هاي تو ولي بالا نبود


باز هم گفتي که فردا ميرسي


کاش روز ديدنت فردا نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 



 

چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است

 ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است

 مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن

 دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

 فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

 گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

                              به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

امروز مي خوام از تو بگم از تو که به هر دليلي منو گذاشتي و رفتي از تو که ناخواسته اومدي

 و عاشقم کردي و ناخواسته هم رفتي.از تو که عشق را به من آموختي ولي خودت عاشق

 نبودي. تو استاد خوبي نبودي.درست را خوب بلد بودي اما خودت تا به حال آن را حس

 نکردي.آمدنت خيلي آسان بود و رفتنت آسانتر.بدون هيچ دغدغه و نگراني.تمام لحظه هاي بي

 تو را با اضطراب طي کردم ولي تو نفهميدي اضطراب يعني چه.

نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من

  تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من

  نذار بهت عادت کنم ...دچار یعنی موندگار

توکه نمیمونی پیشم... داغت رو دلم نذار

کنار عطر روسریت... نذار بهار و گم کنم

نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط غریبه تنها  | 




يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش